خرید بک لینک
2روزه داره بارون میاد.من تنهام.هیچ کس نیست.هیچ صدایی نمیاد.هیچ چیز منو سرگرم نمیکنه.فقط دلم میخواد بخوابم تو بغلت برای تمام دردایی که دادی گریه کنم.ولی بغلت دیگه نیست.اگه هم باشه ممنوعه از این شهر،از شهر شما.متنفرم الان همه رو آدمای خرابی میبینم که دارن خیانت میکنن دلم نمیخواد کسیو ببینم.دلم نمیخواد عکساتو کنارش ببینم. دلم میخواد برگردم عقب.عقب تر از بودن تو.وقتی که رفتن کسی دیگه ناراحتم نمی

برچسب: نویسنده: حامد جلالی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 15:25

دلم تنگته 2ساعته میخوام بخوابم ولی نمیشه. تو گروه در جواب اون عکس نوزاد گفتی دلم بچه خواست.و دل من ک آتیش گرفت از تخت اومدم پایین.قدم زدم به سمتی ک آرومم میکنه.ولی نتونستم برم تو اتاق چون آدم اونورا بود نشد.و دوباره دست خودمو گرفتم آوردم رو تخت خوابوندم فکر کردم شاید اگه بنویسم راحت شم.واسه همین دارم مینویسم با وجود اینکه بهم خیانت کردی و همین الانم ک دارم اینو مینویسم تو داری باهاش چت میکنی

برچسب: نویسنده: حامد جلالی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 15:25

و آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است... دیشب رفتم اتاقمون.دارم فکر میکنم مگه چقدر یه آدم میتونه عاشق باشه؟ فردا داری میای.همه چی داره دوباره بهم حمله میکنه.داشتم سعی میکردم خودمو آروم کنم.داشتم سعی میکردم اون عکسای حال بهم زنتو از حافظه ام پاک کنم.حالا اسم اومدنت ک اومد من موندم و یه مشت فکر درهم برهم اولین شب که عکساتونو دیدم،با اولین اشکی ک همون لحظه از چشمم افتاد توام

برچسب: نویسنده: حامد جلالی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 15:25

دیشب قرار بود بنویسم که نشد.چون غرق تو شده بودم.حاضر نبودم یک ثانیه ازت جدا شم رفتم اتاقمون.ساعت حدودا 2شب اومدم اتاق جدیدمون.نشستم لبه تخت.دستتو گرفتم.اولین لمس بعد 2ماه.بعد این همه دلتنگی.یه ربع با دستت بازی کردم و اومدم دراز بکشم کنارت که یهو بیدار شدی و ترسیدی.بعد خوابیدی قول دادم بهت.در ازای یه شب کنار تو خوابیدن و بیای بغلم.قول اینکه دیگه نیام کنارت بخوابم اومدی تو بغلم.چشماتو بستی.لبم

برچسب: نویسنده: حامد جلالی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 15:25

تو متن قبلی دیروز یکشنبه رو اشاره کردم.گفتم 4تایی رفتیم بیرون.یه دامن خریدی و یه انگشتر.و قول اینکه میذاری شب پیشت بخوابم شب شد.از پیش دوستات اومدی.من رو تختت خواب بودم.بیدارم کردی گفتی برو تخت خودت.لای چشمامو باز کردم.دیدم داری لاک میزنی.یاد پارسال افتادم.پارسال ک بهم خیانت میکردی.روزای قرارت همینجوری لاک میزدی.ناراحت شدم.با مشت زدم بهت گفتی لاکت خراب شد.پاکشون کردی.چسب دماغتو زدی برقو خاموش کردی

برچسب: نویسنده: حامد جلالی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 15:25

صفحه بندی